تبليغاتX
تنهایم اینجا

تنهایم اینجا

بچگی...

چشم چشم دو ابرو . . . . . . نگاه من به هر سو


پس چرا نيستی پيشم ؟ . . . . . . نگاه خيس تو کو ؟



گوش گوش دوتا گوش . . . . . يه دست باز يه آغوش



بيا بگير قلبمو . . . . . . . . . .يادم تورا فراموش



چوب چوب يه گردن . . . . . جايی نری تو بی من !



دق می کنم ميميرم . . . . . اگه دور بشی از من



دست دست دوتا پا . . . . . ياد تو مونده اينجا



يادت مياد که گفتی . . . . . بی تو نميرم هيچ جا



من ؟ من ؟ يه عاشق . . . . . همون مجنون سابق

. . . همون مجنون سابق . . .


محسن

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت15:31توسط محسن |
سلام...

گاهی وقتها ما انسانها فکر میکنیم اونی که داریم بهش فکر میکنیم درسته. اما غافلیم از اینکه واقعیتها با اون چیزی که فکر میکنیم تفاوت چشم گیری داره.

سلام . ببخشین که یه مدتی نبودم و کم لطفی کردم. راستش صبر کردم تا نظرات بیشتری راجع به قسمت آخرم گذاشته بشه.

نمیدونم هم به من حق دادین هم به بهناز ، من امروز اومدم که از همتون تشکر کنم . راستش من همیشه آدم بده قصه بودم و انتظاری نداشتم و ندارم کسی برام دل سوزی کنه.

ما انسانها آفریده خداوند بزرگ هستیم ، آینده ما انسانها دستخوش خیلی از اتفاقات هست و هیچ وقت اونی که آرزوش داریم بهش نمیرسیم. پس اینکه از هم توقع داشته باشیم که مثل هم باشیم یه توقع بی منطق هست.

راستش بهناز جان اومدم بگم اگه از خوندن قسمت آخر داستان ناراحت شدی معذرت میخوام اما عزیزم من همین محسنی هستم که الان هستم و اینکه در آینده چه خواهم شد و به کجا خواهم رسید بستگی به شرایطی داره که دارم توش زندگی میکنم. من هیچ وقت از تو توقع نداشتم که مثل خانواده من یا اطرافیان من بشی و هیچ وقت هم حرف از اخلاقیات پدر و مادر و اعضای خانواده ام برات نزدم اما اینکه تو برای من شرایط چیندی و از من انتظار داشتی یا داری که مثل اون انسانی که خواستی بشم شاید حق داشته باشی اما عزیزم من همین محسنی هستم که خداوند آفریده و اگر فکر میکنی که من در شان و شخصیت تو و خانواده ات نیستم انتخاب با توست اما من و اطرافیانم این محسن رو دوست داریم و سعی میکنیم با کمک هم اگر اشتباه یا مشکلی این محسن داره حلش کنیم.

بهناز جان من هیچ وقت قصد توهین به تو و خانوادت رو نداشتم و ندارم اما هیچ وقت هم در مقابل حرف زور کوتاه نمیام و ساکت نمیمونم ، آخه این ذات بشر هست که در مقابل زور بایسته و از خودش دفاع کنه پس سعی کن به حرفهایی که در قسمت آخر داستان زدم از دید دیگری نگاه کنی.

بهناز جان اگه من رو توی مجالس مختلف نمیبینی دلیلش اینه که دوست ندارم توی این شرایطی که تو پشت کنکور هستی روحیت بهم بریزه پس سعی میکنم کمتر جلو چشمات آفتابی بشم. شاید هم نمیدونم شاید دوست نداشته باشی دیگه منو ببینی پس چقدر خوب که دیگه من نمیام....

دوست دارم عزیزم... این حرفها تمومی نداره و بدون همونجور که همیشه گفتم تو برای من اولین و آخرین بودی و خواهی بود.


گناه من عاشقی بود و بس....


محسن

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت14:52توسط محسن |
سلام...

سلام به همه مهربونایی که منو فراموش نکردن.

اومدم بگم به همین زودی ها با یک آپ متفاوت میام.

دوستون دارم...........

محسن
+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت23:33توسط محسن |
داستان شوم زندگی من - قسمت آخر
سلام به همه دوستای مهربونم که با توجه به همه بد قولی هایم باز هم منو ترک نکردن.
به خدا نوشتن قسمت آخر داستانم خیلی برام سخت بود . حتی برای خودم سئوال شده بود که آیا داستان زندگیم اینجا تموم میشه و یک داستان و یک سرنوشت جدید آغاز میشه یا...؟
نمیدونم  ، از این بیشتر مقدمه چینی نمیکنم و میرم سراغ داستان . فقط آخرین قسمت مثل همه آخرین قسمتها طولانی تره ، پس شرمندم که باید یکم بیشتر منو تحمل کننین.

قسمت دهم - قسمت آخر

به اونجایی رسیدیم که عاشقی مثل همیشه شد یه جرم ، یه خیانت ، یه گناه ، یه ..... و مادرم راضی شد که بره و با داییم صحبت کنه.
وقتی مادرم از خونه داییم برگشت نشستم و خواستم که تمام حرفهایی رو که بینشون رد و بدل شده رو بهم بگه. مادرم هم برگشت گفت داییت گفته از گفتنه اون حرفها توسط بهروز قصد خواصی نداشته و فقط میخواسته که ما دو تا بچه رو یک گوش مالی کوچولو بده. هم چنین هر دوشون اگه همو میخوان باید همو فراموش کنن بچسبن به ساختن ایندشون اگه قسمت هم بودن نصیب هم میشن. آخی ، بمیرم برات دایی جان ، از کی تا حالا شدین مامور اجرای احکام الاهی؟ از کی تا حالا خودتون حکم صادر میکنین و اجرا میکنین؟ مگه ما دو تا بچه نبودیم؟ مگه بچه ها رو تهدید میکنن و گوش مالی میدن؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نه نه... این رو میدونم که من بچه نبودم و نیستم. اگه من بچه بودم و این کاری که کردم بچه گانه بود پس چرا در مقابلش اینجور عکس العمل نشون دادین؟ همچین موضع گرفتین که انگار یکی پاشو گذاشته رو شاه رگتون.
آره خوب ، همینجور هم بود ولی پا نگذاشته بودن رو شاه رگتون بلکه برای اولین بار دخترت ، یعنی همون عزیز دلت کاری رو انجام داده بود بر خلاف میل شما و بهتره بگم کاری انجام داده بود از روی خواسته دل و برای اولین بار تونسته بود از زندان مراقبتها ، مواظبتها ، کنترل های زیاد ووووو............... خارج بشه و کاری رو انجام بده که دلش میخواد.
آره دایی جان قضیه اینه.

نمیدونم به کی خرده نگیرم ؟ اما همین رو میدونم که با صداقت تمام این 10 قسمت رو نوشتم و سعی کردم حقایقی رو باز گو کنم که شاید خودت ندونی.
اما بعد از این جریانات خبر خواصی ازش نشد و من هم بر گشتم بیرجند و رفتم سر خدمتم.
بیرجند که تموم شد وقتی اومدم مشهد بهم آخرین ایمیلش رو زده بود و آخرین حرف هاشو برام نوشته بود.
این دقیقا متن ایمیل کسی هست که ادعا کرد تا آخرش وای میسته: ( ازتون خواهش میکنم که نوشته قرمز هارو نخونیین و وقتی متن رو کامل خوندین برگردین و متن رو یک باره دیگه با نوشته های قرمز بخونیین. )

سلام. خوبی؟
خسته نباشی.
ببخشید واقعا از بابته همه چیز شرمندم.
نمیدونم چی باید جوابتو بدم اصلا نمیدونم چرا اینجوری شد. شاید شروع رابطمون از اول اشتباه بود. شاید تقدیر بود. شاید هم خواست خدا. نمیدونم اما هر چی بود اصلا دلم نمیخواست این طوری بشه. ( منم دلم نمیخواست )
ببخشید بهت مرخصی دادن که بیای استراحت کنی اما.... ( مشکلی نیست )
نمیدونم بهروز و بابام چی بهت گفتن یعنی اصلا خبر نداشتم که باهات حرف زدن ولی احنمال میدادم همچین کاری بکنن. ( حالا که فهمیدی چه ها بهم گفتن )
نمیدونم چه گناهی کردم که خدا داره این طوری مجازاتم میکنه به خدا دنیام تو این چند وقت شده جهنم حتی از جهنمم بدتر کارم شده گریه فقط . مجبورم به زور بخندم و تو این دنیای لعنتی قدم بزنم . دیگه حالم از خودم به هم میخوره که آرامش همه رو گرفتم . مامان بابام نه صبح دارن نه شب سعی میکنن به روم نیارن اما خر که نیستم میفهمم.
از وقتی این طوری شده دیگه حتی سرمو جلو بابام نمیتونم بلند کنم. دیگه حتی سمان که بعضی وقتها باهام حرف میزد هم نمیخواد به حرفم گوش کنه از همیشه بیشتر احساس قریبی میکنم . همش دعا میکنم کاش اصلا به دنیا نیومده بودم. ( فکر کن ببین چه گناه کبیره ای کرده ای که خدا من رو انداخت توی زندگیت که اینجوری زندگیت رو پاشوندم ، اره دیگه من و رابطه با من مجازات گناهت بود. مگه نمیدونی چکار کردی ؟ پا گذاشتی رو شاه رگ بابا جون دیگه. انشا ا... که صبح و روزشون برگشته سر جاشون اما هم چی میگی که انگار خدایی نکرده یکی از عزیزاشون فوت شده. باید هم احساس قریبی کنی چون تو همیشه یک قریبه بودی و خواهی بود توی خانوادت . انسان نباید اینقدر ضعیف باشه که با پیش اومدن یک مشکل آرزو کنه که کاش نبود. واقعا که.... )


حق دارن من از اعتمادشون سوء استفاده کردم. با حرفهای بابام دیگه احساس میکنم خودم رو هم نمیشناسم چه برسه به تو.... ( نباید هم خودت رو بشناسی . این که یک چیز طبیعی هست )

قول دادم که دیگه..... ( فراموشم کنی ) اما میخواستم برای آخرین بار جوابتو بدم تا بدونی من جا نزدم..... ( لطف کردین ، منت سرمون گذاشتین )
فقط میتونم این رو بگه که اگه واقعا میخوای به هم برسیم باید خیلی تلاش کنی راه ما خیلی سخته.. باید خیلی خودتو عوض کنی و به همه ثابت کنی بهترینی اگه میخوای باید بعد از سربازیت بچسبی به درست و زندگیت بدون حتی یه خط حاشیه . باید اینقدر تلاش کنی تا بهترین رشته رو قبول بشی تا به همه بفهمونی که عوض شدی . باید با عشق زندگی کنی و درس بخونی نه به اجبار . حتی اخلاقیات و خصوصیاتت هم باید عوض کنی . بیشتر با خانوادت باشی بیشتر به داداشات اهمیت بدی ، یکم از خودت بگذری یکم جولوشون خم و راست بشی. هوای مامان بابات رو بیشتر داشته باشی و در کل عوض بشی. یه انسان واقعی ، یه آدم با تمام کمالات خدا دادی. اصلا از همه معذرت خواهی کنی سعی کن با همه خوب باشی ، درسته بهت بدی میکنن البته بعضی وقتها اما تو ببخش. ( بله چشم ، امری عرضی دستوری ..... نیست دیگه؟ نمیدونستم شما و خانواده شما دنبال یه امام زاده یا بهتره بگم دنبال یک فرشته هستن؟ )


ببخشید میدونم با حرف هام کلی ناراحتت کردم اما اینا تنها راه حلند..... ( اختیار دارین ، اتفاقا شناخت من رو نسبت به افکارتون بیشتر کردین )

واقعا شرمندم اگرم که احساس میکنی ما اصلا به درد هم نمیخوریم درسته سخته اما..... ( البته واسه تو که سخت نیست ، تو که من رو فراموش کردی ، الان یک سال و سه ماهه که ازت خبری نیست )


محسن زندگی با بابای من واسه تو خیلی سخته ها . فکر نکن بابام اهل لج و لجبازیه ، بابام 50 سال همینطور بوده و همینطور میمیونه اما تو میتونی عوض بشی . دلم میخواد همچین بشی که خودشون بهم بگن تو خوبی نه من. ( اطاعت امر )

بابام از آدمای پر ادعا متنفره . میگه مرد باید اهل کار باشه و به اندازه کاری که میکنه انتظار برکت داشته باشه. میگه حتی اگه لازم باشه آدم باید واسه خدا کار کنه بدون هیچ دست مزد و منتی ، میگه خدا اینجوری بیشتر روزی میرسونه ، منم تمام حرفاشو قبول دارم . ( همه حرفای خوب بلدن بزنن اما ..... ، به اندازه کافی از پدرم و 5 برادر و یک خواهر بزرگترم در مورد کار و زندگی آینده مشاوره گرفتم ) بابام یه انسان واقعیه ولی تو باید بهش بفهمونی که دیگه اون آدم قبلی نیستی و انسانییتت بیشتر شده و میشه.. ( نمیدونستم یک انسان واقعی میاد یک بچه رو تهدید میکنه؟ چه جالب ، به جای اینکه بیاد دست خواهرش رو بگیره و با هم فکری هم یک راه حل پیدا کنن میاد چنین کار پسندیده ای انجام میده . خوب منم الگو برداری کردم و انسان واقعی بودن رو یاد گرفتم . ممنونم )
باز هم ببخشد که با حرف هام و اوضای پیش اومده ناراحتت کردم ، به خدا شرایط خودم بدتره. ( اختیار دارین ، این بنده بودم که باعث تمام این مشکلات شدم . شما که آدم خوبه قصه بودی ، این من بودم که متهم شدم به انجام ..... )
میسپارمت به خدا ، به همونی که.....
چه باشم چه نباشم بهترین هارو برات میخوام همیشه و تو هر راهی که هستی. امیدوارم که بتونی بهترین مسیر رو واسه زندگیت پیدا کنی و از کارت پشیمون نشی. از خدا میخوام همه جا تو ثانیه ثانیه کنارت باشه و دستت رو بگیره.
تا...... ( شاید همیشه ) خدا حافظ........ ( شاید بهتره من هم بگم خداحافظ...... .....)

این رسمش نبود بهناز جان...... این رسم عهد و پیمان نبود...... این رسمش نبود که خانوادت اینجوری با من تا کنن.....
نه بهناز .. نه. تو هم اگه من رو میخواستی به برقراری رابطه با من ادامه میدادی حتی ماهی یک پیامک اما تو...... جا زدی آره جا زدی.
میدونی جرم من چی بود؟ جرم من این بود که تمام کارهای خوب و بدی رو که انجام داده بودم رو بهت گفتم و گفتم حق داری بدونی و بعد انتخاب کنی.

بهناز تو برای من اولین و آخرین بودی. نمیگم بعد از تو با کسی زندگی نخواهم کرد اما بعد تو دیگه عاشق نمیشم و فقط سعی میکنم دوست داشته باشم. تو برای من فراموش نشدنی هستی و من هم همیشه منتظر برگشتنت هستم.....

دوست دارم بهناز جان و خواهم داشت و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.......


پایان...



محسن
+نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت1:3توسط محسن |
چی بگم؟

سلام. از همتون عذر میخوام که بد قولی کردم. اما به خدا واسم نوشتن قسمت آخر کار ساده ای نیست. یه جوری باید باشه که احترامها و حرمتها و ارزشها حفظ بشه اما اینقدر دلم پره که نمیتونم ..........

به زودیه زود میذارم قسمت آخرو و از خجالتتون در میام.

باز هم ببخشین....

+نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت1:15توسط محسن |
شرمندم...

سلام به همه دوستای مهربونم.

شرمندم که بدون خبر رفتم ، آخه وقتی گرفتاری پیش میاد دیگه ول کنت نیست.

اومدم که بگه قسمت آخر داستان رو پنج شنبه میذارمش تا از شرمندگیتون در بیام.

دوستون دارم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت1:18توسط محسن |
داستان شوم زندگی من 9
سلام به همه نازنینهای دل من که واسه این داستان من ارزش قائل میشن و میخونن و نظر میدن.
امیدوارم که سرتون رو درد نیاورده باشم تا الان.
به غیر از این قسمت ، قسمت بعدی قسمت آخر داستانم هست . امیدوارم که نظراتتون نشانگر غلط یا درست بودن حرفهای من باشه.

قسمت نهم

خوب به اینجا رسیدیم که من اولین مرخصی که از بیرجند اومدم جویای حال ...... شدم که شنیدم رابطه ما با هم جهنمی رو به پا کرده که انگار جنگ جهانی دوم شده. بهروز با من قرار ملاقات گذاشت و بعد از اینکه دید من سر حرفم مبنی بر دوست داشتن ..... واستادم رو کرد به من گفت..( ای خدا کاش داستان به اینجاش نمیرسید )...
بهم گفت ببین محسن جان خودت میدونی پدر من به خاطر شرایط کاری که داره با افراد زیادی سر و کار داره که هر کدوم به نوعی واسه خودشون شخصیتی هستن پس کاری نکن که واست درد سر ایجاد بشه و شرایط از این بدتر بشه.
من که هنگ کرده بودم گفتم منظورت چیه بهروز جان ؟ اونم گفت منظورم روشنه ، منظورم اینه که اگه دوره ..... خط نکشی ممکنه یه اتفاقی برات بیفته و این وسط ممکنه خانوادت پا سوزه تو بشن.
اونجا اگه یه نفر به من فحش ناموس میداد راحتر میتونستم حضمش کنم تا این حرفو. برگشتم گفتم بهروز جان من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم و توی زندگیم از تنها کسی که میترسم اون بالا سریست و غیر اون از هیچ موجودی روی این کره خاکی نمیترسم و نخواهم ترسید.
بهروز هم که دید من اینقدر محکم روی حرفم واستادم برگشت و گفت پس منتظر عواقب کارت باش. بعد با هم خداحافظی کردیم و من اومدم سمت خونه.

من هنوز یک روز هم نمیشد که اومده بودم مشهد که یه آب و هوایی عوض کنم که توی همون روز اول این اتفاق برام افتاد و اینجوری حالمو گرفت.
وقتی رسیدم خونه دیدم همه داداشام ، خواهرم ، زن داداشام وووو.... خونمون هستن . آخه اومده بودن دیدن من که بعد از 30 روز اومده بودم. که وقتی وارد خونه شدم دیدم همه متعجب دارن به من نگاه میکنن. منم خیلی طبیعی رفتم جلو و بعد از احوال پرسی خواهرم ازم پرسید دعوا کردی؟
منم گفتم نه ، چطور مگه؟ داداشم گفت پس چرا اینقدر صورتت کبوده؟
منم سریع رفتم جلو آینه و از دیدن صورت خودم وحشت کردم. آره به خاطر جوش و حرصی که خورده بودم خون توی چشام و صورتم جمع شده بود. منم بعد از پرس و جوی زیاد در مورد اینکه چرا اینجوری شدم قضیه رو شرح دادم.

مادرم و 2 تا از داداشای بزرگم از حرفای داییم و پسر داییم خیلی شاکی شدن طوری که داداشم قصد به مقابله با پسر داییم که فقط 3سال از من بزرگتره گرفت که پدرم اجازه این کارو نداد.
از این شاکی بودن که مگه من چکار کردم که اومدن منو تهدید کردن؟
منم دقیقا اعصابم از همین خورد بود که مگه من چکار کردم که اونا بیان رابطه فامیلی رو زیر پا بذارن و منو تهدید کنن.
این حرفها حضمش واسه من و خانوادم خیلی سخت بود اما مادرم تصمیم گرفت که بره با داییم صحبت کنه تا ببینه قصدش از این حرفها چی بوده.
منم گفتم تا این قضیه معلوم نشه بر نمیگردم سر خدمتم . مگه من چکار کردم که اونا اینجور با من برخورد کردن.؟ مگه .... دختر شاه ایرانه؟ یا مگه من غریبه بودم؟ پس اگه میفهمیدن یه غریبه این کارو کرده حتما تا الان گردنش رو زده بودن؟
مگه من چه کردم؟ جز اینکه این یه رابطه دو طرفه بوده ، حالا چرا من آدم بده قصه شدم ؟ چرا به من به چشم یه آدمی نگاه میکنن که دختر شاه پریون رو از راه به در کردم؟ مگه اونم منو نمیخواد؟

ادامه دارد

محسن
+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت1:0توسط محسن |
بیا بخندیم...
سلام. خوبین؟؟؟
شرمندم که اینقدر دیر دیر آپ میکنم. آخه دست تنهام.
امروز با یه آپ جدید اومدم. در ضمن قسمت جدید داستانم هم در دست تدوین است. حالا بییاین یکم با هم بخندیم...
چند تا توصیه برای بهبود اوضاع زندگی شما...:
 
تو ضیافت شامتون برنج رو با مگس کش واسه مهمونا بکشین.


بلافاصله بعد از عقد به همسرتون بگین جذام دارین.


موقع پخش فینال جام باشگاهای اروپا هی جلو تلویزیون رو جارو بکشین.


تو مجلس خواستگاری با لنگ ماشین دماغتون رو بگیرین.


سر جلسه کنکور چاشت سیرابی ببرین جون بگیرین.


سر قبر متوفی چی توز حلقه ای پخش کنین.


جلو مدیر عامل تون توی آسانسور شرکت محل کارتون همراه با آهنگ آسانسور حرکات موزون انجام بدین.


هر دفعه همسرتون به همراه شما زنگ زد بپرسین شما؟


توی بیمارستان برین بالای سر مریضا هی کله تکون بدید و نچ نچ کنید.


اگه یه شب بیمارستان بودید و حوصلتون سر رفت شماره اتاق های بیمارستان رو عوض کنید.


تقلب اشتباه به دوستاتون برسونید.


روی دور بین آیفون های تصویری تبلیغ بچسبونید.


تست کنکور ارشد رو با مداد گلی جواب بدین.


با شماره های ناشناس به همسرتون مسیج بزنید و از رابطه پنهانی شوهرش با یک دختر جوان پرده بردارید.


با پیرزن سر کوچتون از طریق نگاه ارتباط برقرار کنید.


به جای گوش پاک کن خلال دندون بکنید تو گوشتون.


و

.
.
.
دوستون دارم.


محسن  

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت13:42توسط محسن |
داستان شوم زندگی من 8
سلام. من برگشتم با قسمت هشتم داستانم.


قسمت هشتم


یادته زندگی شوم منو تا کجا خوندی؟ امروز میخواد خیلی جالب بشه. پس بیا 5 دقیقه وقت بذار و بخونش.

17 فروردین بود که رفتم و وقتی از مدرسه اومد در حد 10 دقیقه همدیگرو واسه آخرین بار قبل از رفتنم دیدیم. داشتم بال در میاوردم و دوست داشتم که 10 ساعت باشه به جای 10 دقیقه.


خلاصه من کارامو کردم و رفتم خدمت ..... سربازی. توی خدمت اگه بگم که هردفعه که زنگ میزدم خونمون به شماره موبایل اونم زنگ میزدم دروغ نگفتم. با اینکه میدونستم خاموش اما گرفتن شماره اون واسم یه تسکین خاطری بود. روزگارم توی اون پادگان لعنتی میگذشت تا من اولین مرخصی که اومدم بلافاصله توی مدت حضورم به دختر عمش ( زن داداشش ) که میشه دختر خاله من زنگ زدم و جویای احوالاتش شدم که خبر های بدی رو بهم داد. جریان از این قرار بود که داییم از رابطه ما با خبر شده بود و یه جورایی جیک و پوک رابطمون رو درآورده بود. حالا چه جوری؟ میفهمی.


دختر خالم گفت که اون توی دوتا از امتحاناتش نمرات خیلی بدی گرفته به خاطر اینکه تو رفتی خدمت و اون دپرس شده بوده و مدرسه اولیائشو خواستن و بعد از تحقیقات زن داییم متوجه شدن که به خاطر من بوده، حتی تا چک کردن دفتر خاطراتش پیش رفتن و اونم مجبور شده بوده که خیلی چیزا رو بگه. حالا هم دایی خیلی رو تو شکاره و اونم از لحاظ روحی داغون. بعد از تماسم با دختر خالم به بهروز پیامک دادم که سریعا متقاضی یه ملاقات حضوری با هم از نزدیک شد. منم قبول کردم و برای یک ساعت بعد قرار گذاشتیم و همو دیدیم. میدونستم قضیه از چه قراره و از اون طرف به دختر خالم زنگ زدم و گفتم که بهروز خواسته منو ببینه و سمان هم گفت که اگه بهروز حرفی زد عکس العمل نشون ندم و حساس نشم. منم خودم رو برای هر اتفاقی آماده کردم. رفتم سر قرار و بعد از یه احوال پرسی گرم با هم شروع به قدم زدن کردیم و بعد از نیم ساعت مقدمه چینی ازم پرسید که برای این گندی که بالا آوردم چه برنامه ای دارم؟؟؟


منم خیلی منطقی جواب دادم و گفتم که بیشتر توضیح بده ، بهروزم گفت ببین محسن  من از رابطه شما دوتا با خبر بودم، زمانی که روی گوشی سمان اس میدادی من میدیدم ولی با خودم میگفتم که کی بهتر از فامیل و اونم محسن. اما تو خراب کردی و الان خانواده ما از تو برداشت دیگه ای دارن ، پس بهتره دوره ...... خط بکشی . منم خیلی قاطع جواب دادم که بهروز جان علاقه من به ..... علاقه یکی دو روزه نیست ، صحبت از 4 سال علاقست که تمام خانوادم میدونن. بهروز میگفت پدرم اینقدر ناراحت شده که دو سه شب بوده که گریه میکرده. خلاصه اینکه من روی حرفم که علاقه به ...... بود واستاده بودم تا اینکه بهروز گفت..........

ادامه دارد.....

محسن

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت1:14توسط محسن |
دعا کنید برام....

سلام.

امیدوارم که خوب باشین.

اومدم بگم که شاید تا یه هفته نباشم آخه دارم میرم محل خدمت سربازیم واسه تسویه حساب پایان دوره که بتونم ترخیص شم و خدمتم تموم شه. آخه من شرایطم خاصه. بعدا بهتون میگم.

راستش می خوام بگم که دست به دامن همتونم ، برام دعا کنید. خدا کنه کارام درست شه..

دوستون دارم...

فعلا.....


محسن

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت0:31توسط محسن |
 آپلود عکس - قالب وبلاگ